ﮐﺒﻮﺗﺮ ﺑﺎ ﮐﺒﻮﺗﺮ ﺑﺎﺯ ﺑﺎﺯ
ﮐﻨﺪ ﻫﻤﺠﻨﺲ ﺑﺎ ﻫﻤﻨﺠﺲ ~ﺭﻭﺍﺯ
همه گویند ساقی تار بنواز صدا چون میدهد تار شکسته
هلیا!!!
سنگی بر پیشانی سنگی کوه خورد
کوه خندید و سنگ شکست
روزی کوه میشکند
خواهی دید...!!!
حافظم! بلاخره وزنم اومد پایین. همون ۴۹ای که میخواستم، اما نه
اونطور که فک میکنی. انقد اینروزها برام اتفاقای بد و ناراحت کننده
افتاده که نمیدونی. هزاربار تو محیط کارم حالم بهم خورد و منو با
آمبولانس رسوندنم بیمارستان. اما حافظ این خیلی خوبه. میدونی چرا؟!
چون دیگه راحت میتونی منو بگیری تو دستتو ببریم بالا یام که کولم
کنی تا مامانت هی بهمون چش غره بره(یه لبخند تلخ اومد رولبام.
نمیدونم اینروزها قراره چه اتفاقی بیفته که انقد لبخندام تلخ شده. انقد که
نمیتونم حتی آب دهنمو قورت بدم. طعم حلاحل میده ، انقد تلخه که جای
این لبخند دوباره اشک چشام سرازیر میشه(گریه))، نمیدونم چرا؟! تو
میدونی؟!!
ای رند مانده بر دوراهی دریا و دایره؛ خدارا چه دیده ای؟؟!!!!
سلام حافظ
دیگه خیلی دیر به دیر بهت سر میزنم، خیلی دیر به دیر به یادت می
افتم. دلم برات تنگ میشه اما نه انقد که دیگه اشک چشام بریزه اما بازم
این خوب نیست، چون هنوز دلتنگت میشم، چون هنوز نمی تونم
آوازهای استاد شجریان رو با آرامش و بدون یاد تو گوش بدم، چون
هنوز نمیتونم ترانه ی ساقی هایده رو بدون یاد تو و اون لحظه ای که
تو ماشین برام گذاشتیو بیادم نیارم، مخصوصا به اون تیکه ای که
میرسه و میگه " تو که ذات وفایی... "
اما خیلی خوبه که یاد تو اشکامو در نمیاره. خدا رو شکر میکنم که خدا
باهامه و با تلنگرایی که بهم میزنه میگه بهم که آی بنده؛ درسته که از
من غافل میشی اما من همیشه باهاتم و صلاحت رو بیشتر از بنده هات
میدونم و منم هر بار خوشحال میشم که خدا هست، اما حیف و صد
حیف که من حرمت بندگیشو شکستم؛ آخ خداااااااااااا(گریه)
سلام من به تو یار قدیمی
منم همون هوادار قدیمی
هنوز همون خراباتی و مستم
ولی بی تو سبوی می شکستم
همه تشنه لبیم ساقی کجایی
گرفتار شبیم ساقی کجایی
اگه سبو شکست عمر تو باقی
که اعتبار می تویی تو ساقی
اگه میکده امروز شده خونه تزویر
وای شده خونه تزویر
تو محراب دل ما
تویی تو مرشد و پیر
همه به جرم مستی سر دار ملامت
میمیریم و میخونیم سر ساقی سلامت
یه روزی گله کردم من از عالم مستی
تو هم به دل گرفتی دل ما رو شکستی
من از مستی نوشتم ولی قلب تو رنجید
تو قهر کردی و قهرت مصیبت شدو بارید
پشیمونم و خستم اگه عهدی شکستم
آخه مست تو هستم اگه مجرم و مستم
همه به جرم مستی سر دار ملامت
میمیریم و میخونیم سر ساقی سلامت
میگن مستی گناهه به انگشت ملامت
باید مستها رو حد زد به شلاق ندامت
سبوی ما شکسته در میکده بسته
امید همه ی ما به همت تو بسته
به همت تو ساقی تو که گره گشایی
تو که ذات وفایی همیشه یار مایی
همه به جرم مستی سر دار ملامت
میمیریم و میخونیم سر ساقی سلامت
دختری که برای بدست آوردن دلت تنش را به تو هدیه می دهد؛
فاحشه نیست...
کاش بعضی ها درک کنند!!!
من هنوز هر شب چشام به یادت خیس میشه، گرچه کم کم هستن
روزایی که شاید تو رو اصلا به یادم نیاد و چقد خوبه که من خودمو
وادار کردم که به زور از تو حافظه ی کوتاه مدت ذهنم کمرنگتر بشی.
اما؛ اشکای شبانم که گاهی وقتا حتی نمیدونم از کجا میان و
حضورشونو با سر خوردنشون روی گونه هام احساس میکنم، خیلی
تلخن حافظ!(و من همچنان دارم اشک میریزم) انقد تلخ که صبح که از
خواب بیدار میشم هنوز طعمشو تو اون ته حلقم احساس میکنم.
الهی گفتی کریمم! امید بر آنست...
این شعر مولانا رو خیلی دوست دارم حافظم، مینویسمش برای تو:

رندان سلامت میکنند جان را غلامت میکنند
مستی ز جامت میکنند مستان سلامت میکنند
در عشق گشتم فاشتر وز همگنان قلاشتر
وز دلبران خوش باشتر مستان سلامت میکنند
غوغای روحانی نگر سیلاب طوفانی نگر
خورشید ربانی نگر مستان سلامت میکنند
افسون مرا گوید کسی توبه ز من جوید کسی
بی پا چو من پوید کسی مستان سلامت میکنند
ای آرزوی آرزو آن پرده را بردار زو
من کس نمیدانم جز او مستان سلامت میکنند
ای ابر خوش باران بیا وی مستی یاران بیا
وی شاه طراران بیا مستان سلامت میکنند
حیران کن و بیرنج کن ویران کن و پرگنج کن
نقد ابد را سنج کن مستان سلامت میکنند
شهری ز تو زیر و زبر هم بیخبر هم باخبر
وی از تو دل صاحب نظر مستان سلامت میکنند
آن میر مه رو را بگو وان چشم جادو را بگو
وان شاه خوش خو را بگو مستان سلامت میکنند
آن میر غوغا را بگو وان شور و سودا را بگو
وان سرو خضرا را بگو مستان سلامت میکنند
آن جا که یک باخویش نیست یک مست آن جا بیش نیست
آن جا طریق و کیش نیست مستان سلامت میکنند
آن جان بیچون را بگو وان دام مجنون را بگو
وان در مکنون را بگو مستان سلامت میکنند
آن دام آدم را بگو وان جان عالم را بگو
وان یار و همدم را بگو مستان سلامت میکنند
آن بحر مینا را بگو وان چشم بینا را بگو
وان طور سینا را بگو مستان سلامت میکنند
آن توبه سوزم را بگو وان خرقه دوزم را بگو
وان نور روزم را بگو مستان سلامت میکنند


حس میکنم باتوام.
یادته؟! هی ماشینت باطریش خاموش میشد. یادته
آهنگه رو رد کردی و من هی حرص خوردم که پس چرا رد میکنی
آوازه استادمونو؟! و تو خندیدی و گفتی آخه نه که ماشینم نوئه هی
باطریش شارژ خالی میکنه.
وای خدا، چه شبی بود اونشب.یادته؟ چقد ترسیدم(نیشم تا بناگوشم
بازه) خداروشکر که تو بودی...
امشب آسمون پره از تیکه تیکه های ابر. و تو این آسمون قشنگ با این
عظمت فقط یه ستاره داره تو آسمون چشمک میزنه. یه ستاره ی
پور نور قشنگ که لای ابرا خیلی زیبا شده. به نظر میاد تو باشی.
امشب ماه من قرص قرصه. وتو این آسمون بین ابرایی که دورشو
گرفتن عین یه شاهزاده داره خودنمایی میکنه. چقد خوبه که ماه من
ازون بالا بالاها میتونه ستارشو ببینه و با تابش اشعه های طلاییش
صورت ستارشو لمس کنه و چقدر خوشبختم من که از رو این زمین،
عظمت لمس این نگاه رو میبینم و حس میکنم.
الان که اینجا وایسادم یه باد خنک داره میخوره به صورتم. امشب چه
حس خوش آیندی دارم. احساس میکنم امشب تو خیلی خوشحالی و این
آرومم میکنه. مواظب خودت باش حافظم. امشب خیلی زیبا شدی!(دارم بهت لبخند میزنم)
کنار می آیم با همه چیز
چون زنان روسپی با همه کس
به من بگو کنار اینهمه بی تو بودن چرا؟!
با تو کنار نمی آیم؟!!...
امروز باباتو دیدم سوار دوچرخه. نمیدونم کجا میرفت. یه آن هوس
دوچرخه سواریمون زد به سرم و شدید دلم برا دوچرخه سواری تنگ
شد. دوچرخه های داداشم دوتاش پنچره. خیلی اصرار کردم بره
پنچرگیری، اما نمیره. حافظم مثل قبلنا منو نمیبری دوچرخه سواری؟!
خیلی هوس کردم...
سلام حافظم!
سیزده به در اومد. روز سیزدهم روز خوبی بود. عصری سبزه هارو
گره زدم که انشالله همه ی مشکلا بسته بشن.
حافظم! انقد دلتنگتم که همش شدی بغض تو گلوم. گلوم درد میکنه.
دوس دارم یکی بیاد چاقو بزنه گلومو پاره کنه. شاید اونطوری
تونستم راحت نفس بکشم.(دارم گریه میکنم)
آخ...
چه بد شد. داشتم گریه میکردم، مامانم رسید بالا سرم. حسابی
خجالت کشیدم. بهم میگه دور چشمم گود افتاده و سیاه شده. و دستشو
میزاره رو سرمو برام دعا میکنه؛ گریه نکن دخترکم؛ انشالله بهترینها
نصیبت بشه. و میره. یه لحظه تو
خیالم بهش جواب میدم که مادر مهربونم؛ مگه نمیدونی من هرشب از دلتنگی
زیر پتو اشک میریزم. تمام شبها. حتی یه شبم نشده که این غده ی
چرکی زیر گلوم خالی بشه. بهش گفتم مامانی؛ مگه نمیدونی که چشای
دخترتو چشم کردن، درست مثل سلامتیش(گریه). نمیدونم چرا همیشه
باید اینطوری بشه، آدمهای ساده و صادق چرا باید بیشتر تو چشم بیان
و همه بیشتر درمورشون اظهار نظر کنن. نمیدونم چرا تو این زمونه
هیشکی چشم دیدن داشته های دیگریو نداره. و خیلی چیزای دیگست
که نمیدونم چرا و دوست دارم بدونم چرا؟!!! و در جواب دعاش میگم؛
الهی! خدا کنه...
از خدا میخوام آرومم کنه. و آرامش من زمانیه که تو بیایو مثل همیشه
شادی بدی به زندگیم و شیطنتامو بهم برگردونی. الهی! خدا کنه...
در حسرت یک نعره ی مستانه بمردیم
ویران شود این شهر که میخانه ندارد...
بی تو طوفان زده دشت جنونم
صید افتاده به خونم
تو چه سان می گذری غافل از اندوه درونم
بی من از کوچه گذر کردی و رفتی
بی من از شهر سفر کردی و رفتی
قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم
تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم
تو ندیدی،
نگهت هیچ نیفتاده به راهی که گذشتی
در خانه ببستم
دگر از پای نشستم
گوییا زلزله آمد
گوییا خانه فرو ریخت سر من
بی تو من در همه ی شهر غریبم
بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدایی
بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوایی
تو همه بود و نبودی
تو همه شعر وسرودی
چه گریزی ز بر من، که زکویت نگریزم
گر بمیرم زغم دل، با تو هرگز نستیزم
من ویک لحظه جدایی؟!!!
نتوانم... نتوانم...
بی تو من زنده نمانم!

سلام حافظم!
بلاخره تولدم اومد و رفت و هیچ خبری از تو نشد وباز من موندم و
انتظار خبری از تو.
چند روز پیش داشتم از پارکینگ محل کارت رد میشدم. چشمم خورد
به ماشینت و دوباره باز چقد دلم فشرده شد. نمیدونم چرا هروقت
نقشتو تو زندگیم کمرنگ تر میکنم یه اتفاقی میفته که دورباره تو و
یادت میای تو ذهنم و جا خوش میکنی تو دل کوچیکم(یه لبخند تلخ
اومد رو لبم). حافظ دل من دیگه جا برا خودمم نداره چه برسه به
تو. دلم شده تنگه تنگ. خیلی.(دارم اشک میریزم)
دوباره شدید دلم برات تنگ شده.
امشب یه سرمای سختی خوردم. دوس داشتم تو پیشم باشی و فقط
حضور تورو با اون مهربونیات داشته باشم. یه لحظه فک میکنم
چقد خدا دوسم داره اگه دوباره تورو داشته باشم اما به نظرم خدا
داره عذابم میده. من تو زندگی یه اشتباه کردم و تاوان اشتباهم این
بود که خدا تورو ازم گرفت. چه رنج بزرگی. من کم آوردم(دارم گریه
میکنم). حافظ! من تورو میخوام. میخوام دستامو بگیری تو دستای
درشتت. دلم برا دستت تنگ شده که بگیری تو دستم، که نوازشم
کنی، که قلقلکم کنی تا از خنده روده بر بشم. دلم میخواد بخندم. دلم
برا صدای خنده هام تنگ شده(گریه).
حافظ! به خدا بگو منو ببخشه. شاید حرف تو رو قبول کنه(گریه)
الهی؛ خدا کنه...(گریه)
در این روزگار نامرد که مردی مرده و نامردی فراوان
حسرت چه میکشی ای زن!
به نام عشق؛ جسمت را لگدمال بوسه های هوس آلودشان میکنند
وبه نام عشق فراموشت میکنند...
تقصیر هیچکس نیست!!!
به نام نجابت؛ باید سکوت کنی
و به نام صبر؛ باید از درون ویران شوی...
الهی! در سر آب دارم در دل آتش، در ظاهر ناز دارم در باطن
خواهش، در دریایی نشسته ام که آن را کران نیست، بجان من
دردیست که آن را درمان نیست...
الهی! ای بیننده ی نمازها، ای پذیرنده ی نیازها، ای داننده ی رازها،
و ای شنونده ی آوازها، ای مطلع بر حقایق و ای مهربان بر خلایق؛
عذرهای ما بپذیر که تو غنی و ما فقیر و برعیبهای ما مگیر که تو
قوی و ما حقیر، اگر بگیری بر ما حجت نداریم و اگر بسوزی طاقت
نداریم، از بنده خطا آید و ذلت واز تو عطا آید و رحمت.
الهی! بر عجز خود آگاهم وبر بیچارگی خود گواهم خواست خواست
توست من چه خواهم. الهی! روی بنما در روی کسی ننگریم و دری
بگشا تا بر در کس نگذریم...
الهی! به حرمت ذاتی که تو آنی، به حرمت صفاتی که چنانی و به
حرمت نامی که تو دانی به فریاد رس که میتوانی...
الهی آمین!..
چقد خستم حافظ، آخ خدا...

وان مواعید که دادی مرواد از یادت
قشنگ مولانا خدا کنه تو این سال جدید قولت یادت بیاد و دوباره مثل
اونموقع ها خوش بشیم.
حافظم عیدت مبارک. انشالله زندگی تو سال جدیدمون مثل این سفره ی
سرسبز پر از نشاط و شادابی باشه و بی غمو غصه. و سفره ی
زندگیمون پر باشه از رزق و روزی و پر از خیرو برکت. الهی
آمین..!
![]() |
عید آمد و عید آمد یاری که رمید آمد
عیدانه فراوان شد تا باد چنین بادا
عید آمد و ما بی او عیدیم بیا تا ما
برعید زنیم این دم کان خوان و ثرید آمد
ملکی که پریشان شد از شومی شیطان شد
باز آن سلیمان شد تا باد چنین بادا
یاری که دلم خستی در بر رخ ما بستی
غمخواره جانان شد تا باد چنین بادا
هم باده جدا خوردی هم عیش جداکردی
نک سرده مهمان شد تا باد چنین بادا
ای مطرب صاحبدل در زیر مکن منزل
کان زهره به میزان شد تا باد چنین بادا
از اسلم شیطانی شد نفس تو ربانی
ابلیس مسلمان شد تا باد چنین بادا
ارضی چو سمایی شد مقصود سنایی شد
این بود همه آن شد تا باد چنین بادا
خامش که سرمستم بر بست کسی دستم

عید داره میاد حافظم
نمیدونم باید چه حسی داشته باشم. خوشحال یا ناراحت. آخه تولدمم
نزدیکه و من اینروزها بجای اینکه خوشحال باشم ناراحتم. چون یاد
پارسالمون میفتم وقول و قراری که خودت باهام گذاشتی نه من.
ببین! درست یه سال گذشت و تو سر قولت نموندی. همون قولایی
که خودت دادی. و من موندم تو تمام این گذشته ها. گذشته ی
شیرین تلخی که تلخیش فقط بخاطر نداشتن توئه. ایکاش اینجوری
نمیشد ولی هیچ کار خدا بی حکمت نیست مگه نه؟!(خیلی غصه دارم
حافظم - گریه)
تولد من تو فصل بهاره و نوروز. یادته که حافظم مگه نه؟! نو ترین
و تازه ترین روزهای سال. خداکنه تمام روزهام پر بشه از تازگی،
درست مثل تازگی و طراوت روز تولدم.
و امسال و سالهای دیگه شاد باشم. و تو. و همه.
خدا کنه مثل قوچ؛ اولین حیوون برج سال؛
پادشاه فصل ها؛ قویترین باشم و انقد پر قدرت بشم که قدرت توانایی
با غم و دردا رو هر چی بیشتر داشته باشم گرچه امیدوارم هیشوقت
امسال و سالای دیگه هیچ غمی نداشته باشم. نه من، نه تو و نه
هیچکس.
میخوام امسال شاد باشیم و بی غم و غصه. الهی تمام غصه هامون
سوخته باشه تو آتیش چارشنبه سوری. الهی همه سالم و سلامت
باشیم. الهی هرکی هرچی تو دلشه بهشون بدی و بهمون. الهی
بیشتر و بیشتر صبور باشیم و بیشتر و بیشتر به تو نزدیک بشیم.
الهی همش خوشی باشه و خوشی.
الهی خدا کنه...
سلام حافظم!
حالو احوالت چطوره؟ چهارشنبه سوریت چطور بود؟
ما رفتیم خیابون
فرودگاه. خیلی خوب بود، خدا پدر و مادر رها و همسرشو بیامرزه. از
وقتی ماشینمون رفت ته دره دیگه اصلا نرفته بودیم خیابون گردی.
خیلی بهمون خوش گذشت. خیلی شلوغ بود و پر از نور و دود و
صدای ترقه و نورافشانیهای آسمون. آسمون میشد ماه خدا وقتی پر از
نورای رنگی میشد. بهمون خیلی خوش گذشت. به زور دست رهارو
دادیم تو دست همسرشو سه بار از رو آتیش مجبورشون کردیم بپرن.
شوهر رها رو خیلی اذیت کردیم. بیچاره همش میگفت توروخدا دست
از شیطنتاتون بردارین. مثلا من یه فرهنگیم. اگه یکی از دوستام منو
ببینن ضایع میشم ولی ما هی جیغ میزدیمو بپر بپر میکردیم تا آخرش
دو نفریو مجبورشون کردیم سه بار از رو آتیش بپرن. خودمم هفت
بار پریدمو هر دفعه از ترس از ته دلم جیغ میکشیدم(لبم به خنده وا
شد). انقد جیغ کشیدم که تمام عقده هام خالی شد. پریدم تا تمام بلاها ازم
دور شه. پریدم تا خدا هر چی خیره نصیبمون کنه. پریدم تا تمام غمام
تو آتیش بسوزه. پریدم و از ته دل جیغ کشیدم تا خیلی سبک شم. خیلی.
و دعا کردم؛ الهی! ایکاش همین اندازه که امشب شادم تو هم خوش باشی
وشاد؛ و تمام غمات پر بکشه.
هفت بار پریدم حافظ! میگن عددای فرد خوش شانسی میاره. خدا کنه حافظم؛ خدا کنه.
اونجا که بودم بین اونهمه ماشین همش چشم دنبال یه پلاک می گشت و
یه رنگ؛ یه 368 سفید خوشکل. ولی هرچی نگاه کردم تو نبودی و من
باوجود نبودنت همش به یادت بودم و فقط برات دعا کردم. امیدوارم
همیشه خوش باشی حافظم.
...
الان که اینارو مینویسم چند روزه از چهارشنبه سوری گذشته. امشب
خیلی اتفاقی مجبور شدم مموریه اونیکی گوشیمو بندازم رو موبایل
داداشم. ولی عوض اینکه برم دنبال اون چیزی که میخواستم ناخودآگاه
چشم به مسجامون افتاد. یادش بخیر. چقد اونروزا خوش بودیم. هم من؛
هم تو. دلم برا خودم سوخت. دلم برات تنگ شد و برای همه ی اون
شیطنتا. دوباره غم دلمو گرفت و چشام پر اشک شد. مخصوصا اون
لحظه که یهویی بابام گفت خبر داری ساقی؟! حافظتو چند روزه از
اینجا منتقل کردن و رفته. حافظ! دوباره اومدی همون جایی که باید باشی. برگشتی
تو همون شهری که باید باشی. همون شهری که من هستم. شهر خودت.
نمیدونم باید خوشحال باشم یا ناراحت. چقد بد که دوباره میتونم تورو ببینم و
باز دل کوچیکم پر غصه ی نداشتنت بشه، شایدم خوبه. آخه حداقل دیدن تو بهم آرامش میده. گرچه یه آرامش تلخ.
حافظم متوجه شدی؟! حتی ساختمونای محل کارمون بهم چسبیدن. چقد عالی. خوشبحال من حافظ!
نمیدونم چرا بیخود انقد خوشحالم. خوشحال از اینکه چقد خوبه که تو سال
جدید منو تو پیش همیم. من حتی صدای نفساتم ازون فاصله میتونم بشنوم.
درست مثل خیلی وقت پیشا(لبخند اومده رو لبام حافظ)
...
الهی! بحق کرمت امسال سال خوبی باشه. امیدوارم حافظمو بیشتر بهم
نزدیک کنی درست مثل حالا؛ اول سال جدید.
الهی! گفتی کریمم امید برآنست...
گلویم تیر می کشد
صدای سکوتم غده ای چرکین شده است
حنجره ام را بشکافید!
میخواهم نفس بکشم...
"ساقی"
سلام حافظم
خیلی وقته که به خاطر کارام و مشغله ی فکریم نتونستم بیام پیشتو
بهت سر بزنم گرچه همیشه تو دلم
باهات حرف میزنم اما اینجا یه چیز دیگست. اینجا که میام و باهات
حرف میزنم دلم سبک میشه و آرومتر میشم.
خیلی وقته ندیدمت ودلتنگتم اما اینم
میزارم رو دلمو بخودم میگم هروقت خدا راضی بود همه چی خیر
میشه.
امروز اتفاقی بعد چند ماه گذرم خورد به محل کار سابقت. همون
جاییکه همدیگه رو برای اولین بار دیدیم. با اینکه تمام همکارات
احترامم میکنن و منو میزارن رو چشمشون اما وقتی میرم اونجا
حسابی دلم میگیره. ناراحت میشم. دلم بیشتر و بیشتر برات لک
میزنه.
جای خالیت شدید برام احساس میشه اما باز خدارو شکر میکنم که
منتقل
شدی یه جای دیگه. گرچه برا خودت سخته اما من دیگه هروقت میرم
محل کارت(که معمولنم کم اتفاق نمیفته(لبخند اومد رو صورتم)) دیگه
تو نیستی که هر لحظه ببینمت و دیدن بهترینم که دیگه هیچوقت مال
من نیست(زبونم لال) عذابم بده.تو محل کارت بچه ها خیلی بهم لطف
دارن. کارمو هرچه سریعتر راه میندازن و برام یه احترام دیگه ای
قائلن؛ نه مثل همه. و انقدم خوبن که هرچه بگم کمه، همشون گلن اما
حافظم!
تو نیستی.
من اونجا فقط حضور تورو با اون نگاههای سنگینت کم دارم. من محبتای تو و
سربه زیربودنای تو رو کم دارم. من لبخندای دزدکیت که شاید قند تو دلت
آب میشد وقتی منو میدیدی رو کم دارم. هوای محل کارت از وقتی با
تو نیستم برام سنگین شده. هر کیو میبینم وهرجاییو که نگاه میکنم
فقط تویی. همش تو هستی تو نظرم اما یه لحظه بخودم میامو متوجه میشم این یه حقیقته که دیگه تو نیستی. واین درده
برای من. برای تمام تنم ؛ و برای روح خسته ام.
آخخخخ(یه آه از اون ته ته دلم) که چقد دلم هواتو کرده. خیلی...
الان که
اینا رو مینویسم یه پرده اشک تو چشام جمعه ویه بغض سنگین تو
گلوم. ولی شرم اینکه شاید مامانم منو ببینه و ناراحت بشه و باز
غصمو بخوره، نمیذاره اشکام سرازیر شن تا حداقل دلم خالی بشه. آخ
حافظ! شاید همه ی این حالتا بخاطر اینه که تولدم نزدیکه.
راستی حافظم!
روز تولدمو میخوای چیکار کنی؟! میخوای بیای ببریم
کافی شاپ و برام یه جشن دو نفره ی رمانتیک ترتیب بدی؟! میخوای
برام کیک
بخریو تمام سروصورتمو با خامه هاش رو صورتم نقاشی کنیو من هی
حرص بخورم که حافظ نکن، تمام خامه هارو حروم کردی، حالا من
چی بخورم و یه قیافه ی آویزون بخودم بگیرمو تو هی بهم بخندی؟!
میخوای کادو بازم بهم یه چیز غیر منتظره بدی؟! درست مثل همه
ی کادوهات؟! آره حافظ؟! میخوای بیایو لپامو ببوسی وبگی معذرت
میخوام که انقد منتظرت گذاشتم نه حافظ؟! اصلا تولدمو یادت هست؟!(دیگه اشکام ریخت، متاسفم
مامان. دیگه چشامم همراهیم نمیکنن نه که دیگه دلم.)
آخ! بازم دیوونه شدم.
به دل نگیر. از عوارض عقده ی دله گلم(یه لبخند تلخ نشست رو لبم)
حافظم! معذرت میخوام که مثل همیشه هی غر میزنمو فقط دردامو بهت
میگم. اما تو به دل نگیر(بازم یه لبخند تلخ)
قاصد خوش خبر
دیشب بالهای شاپرکی شکست
لمس نگاه تورا کم داشت
برایش خبری بیاور
شاید زود دیر شود...
"ساقی"
سلام حافظم
آخرش قولمو شکستم برات حافظ. مامانی؛ قولمو شکستم. بابا؛ قولمو شکستم. رها؛ قولمو شکستم.
منو ببخشین. دیگه تاب عقده های دلمو نداشتم. باید امشب یکی آرومم
کنه(گریه)
آخه مامان بزرگم رفت به رحمت خدا. هیچ سنی نداشت. حتی افتاده هم
نبود. ولی عمرش تموم شد. مارو ول کرد و رفت پیش خدا تا جاش
بهتر باشه. مارو تنها گذاشت حافظ(دارم گریه میکنم) .
حافظم! مگه نمیدونه ما دلمون براش تنگ میشه. مگه نمیدونه ما خیلی
دوسش داریم. مگه نمیدونه اگه بره ما کسیو نداریم تا همه دورش جمع
شیم و از خوشی اشک تو چشامون جمع شه. مگه نمیدونه جاش تو
خونه خیلی خالی میشه.مگه نمیدونه از همه بیشتر خاله جونی غصه
میخوره و تنها میشه. مگه نمیدونه دیگه خاله جونی کسیو نداره که
مراقب نی نیاش باشه. مگه نمیدونه اگه بره بابابزرگ از غصه ی دوریش دق میکنه. مگه نمیدونه اگه اشک یه پیرمرد تنها رو در بیاره دیگه خدا دوسش نداره. مگه نمیدونه اگه بره همه غصه دار میشیم حتی
زن همسایه. هان حافظ! مگه نمیدونه گرمی خونمون از اونه وفقط حضور اون میتونه خونمونو
صفا بده(گریه)
آخخخ که چقد جاش خالیه. چیکار کنم خدااااااااااااااا. من مامان بزرگمو
خیلی دوس داشتم(گریه)
تو این موقعیت فقط تویی که میتونی آرومم کنی حافظ! بهت
اسمس دادمو غصمو گفتم. عقده ی سر دلمو فقط تونستم به تو بگم.
چون آرام جان من تویی حافظ! اما هنوز غدی. هنوز مغروری. بهم
گفتی بی من تنهای تنهایی اما تو این وضعیت بازم غرورتو نشکستی و فقط یه
یه حرف کوچک برا دلداری من زدی. حافظ! من بیشتر به محبتت
احتیاج دارم. تنها شدیم...
حافظ!
مامان بزرگم تنهامون گذاشت.
همیشه آرزو داشت تورو ببینه. اما تو مثل همیشه یه خودخواه بی
انصافی(گریه)...
برای شادی روح مامان بزرگ گلم. صلوات...
تو یعنی معنی بودن
بمان برای من تا همیشه
برایت " و إن یکاد می خوانم"
نکند تو را ازمن بگیرند
تنها خواهم ماند
بی تو
کوه میشکند!!
همزاد رویاهای تنهایی من
برایم بمان
حتی اگر پرواز تقدیر من باشد...
"ساقی"
سلام حافظم
دو هفتست اینترنتمون قطع بود. نتونستم بیام سراغت. یه عالمه حرفه
که تو دلم تلنبار شده و میخوام خالیش کنم. خیلی وقته که احساس تنهاییم
دوباره برگشته. درست مثه اونموقع که تازه ازهم جدا شده بودیم.
حافظم تو این چند روزه یه عالمه اتفاقای بد افتاده. امیدوارم همش همین
الان که دارم باهات حرف میزنم تموم شه.
حافظم بهت نگفته بودم؛ ازهم که جدا شدیم خیلی برام سخت بود. اصلا
نمیتونستم تنهاییمو باور کنم.هر شب گریه و غصه و اشک و
آه و ناله . تو اون شبا یکی بود که خیلی به دادم رسید. رها! همون
دوستم که اولین جلسه ی آشناییمون باهام اومد. یادته که. اون هرشب با
ماشینش منو میگردوند و دلداریم می داد. من همه ی ناراحتیام یادم
میرفت. برام آهنگایی که دوس داشتم میذاشت و حرفای قشنگ و
آرامشبخش بهم میزد و همش دلداریم میداد. یه دختر فوق العاده ساده و
مهربون. درست مثل خودم. اما حافظ! مردم چش ندارن خوشیای
دیگرونو ببینن. اولش که بلا سرخودم اومد و حالام رها.
حافظ! رها ماشینش چپ کرد و افتاد وسط یه دره ی عمیق. ماشینمون
شد اوراق. صندوق عقبش کاملا از خودرو جدا شده و کل ماشین مچاله
شده ولی معجزه ی خدا رها جون سالم به در برد. صبحی بود و
خودش تنهای تنها تو ماشینش. ماشینای عقبی که صحنه رو میبینن
میرن کمکش.
حافظم. رها به حکمت خدا زنده موند. برای مامانش.برای همسرش
برای دوستاش وبرای من. حافظم! بعضی وقتا فکر میکنم چرا مردم
اینجورین، چرا انقد حسودن؟! چرا چشم دیدن خوشیای مردمو ندارن
چرا؟!َ
خداروشکرکه رها سالم موند. ولی دوباره تنهاییای ساقی برگشت.
دیگه رها نمیتونه ساقیو ببره جاده ی مورد علاقش تا ساقی یه ذره از
غصه هاش کم شه...

حافظم امروز والنتاین بود. یادته پارسال برات چی
هدیه فرستادم؟ یه جعبه ی کادویی خوشگل پر از رز سفیدو قرمز و یه
جلد غزلیات مولانا.
با چه شوری برات کادوپیچش کردم حافظ! و برات فرستادم اما امشب
شکلاتای والنتاینی که برات خریدم رو تختمه. نمیتونم برات بفرستمش
و این زجرم میده. ایکاش میشد هیچوقت همدیگه رو نمی دیدیم.
ایکاش!!
چشمانت را ببند
در چشمانت حبس شده ام!
نمی خواهم همه بدانند کسی زندانی چشمان توست
دلشان برایم می سوزد
ترحم رنج من است!!
"ساقی"
امشب دیدمت. از جلوم رد شدی. دقیقا همون شبی که ماه من قرص
قرصه. گرده گرد. عشق شبای من. دوس داشتنی ترین شبایی که دوس
دارم. شب آرامش من. حافظم! تا قبل این چقد انتظار دیدنتو میکشیدم.
خیلی دوس داشتم ببینمت. درست بعد یه ماه و بیست روز دیدمت. فک
میکردم خیلی خوشحال میشم اما وقتی دیدمت انگار دوتا سنگ گنده
گذاشتن اینور و اونور دلمو تا زورشون می رسید به طرف هم هلش
دادن. حافظ! دلم درد اومد. فشرده شد. زیر بار غم نداشتنت له شد.
خیلی ناراحت شدم. اشک تو چشام جمع شد. حافظ! دیگه نمیخوام
ببینمت چون یادم میاد دیگه کسیو ندارم که دلواپسم شه، دیگه کسیو
ندارم که دلتنگم شه، دیگه کسیو ندارم که شونه هاشو برا آرامش تنم
داشته باشم، دیگه آغوش گرمتو ندارم که تا سرمو گذاشتم بین بازوهات
صدای تاپ تاپ دلت آرومم کنه. دیگه دستای بی نهایت مهربونتو
ندارم تا نوازشم کنی و صدای دلمو با دلت موزون کنی ودلامون یه
ریتم خوش آهنگ برا خودشون بنوازن و دل من قرار بگیره. یادم میاد
که چقد خوشحال بودم و حالا خنده هام همش شده تصنعی. یادم میاد...
وای خدا اشتباه میکردم که دوس داشتم ببینمش. دیگه نمی خوام ببینمش
چون؛ چون...
حسرت داشتنو میخورم حافظم(دارم اشک میریزم)



